تبليغاتX
jighkesh jighkesh jighkesh jighkesh jighkesh jighkesh




jighkesh jighkesh jighkesh

set as your home page
منوي كاربري

رفیق رفقا

دلخواه

كدهای وبلاگ


  چی شد؟  

 

وااااااااااااااااییییییییی

 

آخ جوووووووووووووووون

 

یهههههههههههههههووووووووووووووووو

 

ماااااااااااااااااااااااااادددررررررررر جان

 

 

باورتون میشه خیلی خوشحالم؟!

 

باور می کنین دیگه هیچی از زندگی نمی خوام؟

 

باور می کنین اینقدر سبکم که می خوام رو هوا راه برم؟

 

باور می کنین اگه بگم واسه یه مدت کوتاه هم که شده دنیا بر وفق مراد من

 

چرخید و همه چی به کامم بود؟

 

باورتون می شه دارم اساسا از زندگی لذت می برم؟

 

باور می کنین از خوشی مخم پاک شده؟

 

باور می کنین دلیل خاصی ندارم که می گم دنیا به کام منه؟

 

باور می کنین الان دارم به خودم می خندم چون خوب خودمو گول زدم؟

 

باور می کنین الان شما هم گول خوردین؟

 

باور می کنین تو یه لحظه احساس خوشبختی در حد بی نهایت کردم و

 

وقتی این احساسو ابراز کردم دیگه هیچ حسی برام نموند و شدم همون

 

که بودم؟

 

زندگیم هیچ تغییری نکرده! بی شرف نیومد و با ما بسازه!


 

خوب دفعه ی قبل نکات و سوالاتی مطرح کردم که به نظر خودم انسان و

 

زندگی و حیات و  همه چیزایی که ادعای وجودشونو داریم زیر سوال برد.

 

سر وانتس به زبان دون کیشوت مینویسه:

 

" کی دیوانه  است؟ دنیا که خود را طوری می بیند که هست یا من که دنیا

 

را طوری می بینم که باید باشد؟"

 

خوب نظر شما چیه؟

 

اندک تفکری بیش لازم نیست دوستان!

 

بریم به سوالمون جواب بدیم که چرا چنان است؟

 

خیلی جالبه آقای فاکنز میگه: "چون بر استخوان همه ی آدمیان گریه نمی

 

کنیم. نشانی هم از آدمیت بر جای نمی گذاریم".(راستش درک این جمله یه

 

خورده برام سخت بود و خیلی روش کار کردم!)

 

چون از حقیقت دل آدمی غافل موندیم. شاید چون از بدو تولد بهمون میگن:

 

مخور غم گذشته.گذشته ها گذشته.به فکر آینده باش...

 

خوب.ما که گذشته رو ول کردیم.تازگیا هم که مد شده میگن نه گذشته نه

 

آینده فقط حال!

 

اما این هم درست نیست. به نظر من آدم باید از گذشته عبرت بگیره و از

 

حال استفاده کنه و به آینده فکر کنه! نه مگه؟

 

وای نه! یه سوال اصلا آیا آینده ای هم وجود داره؟!

 

.


 ::

 :: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا

  لینک مطلب               


  واقعا چرا؟  

 

عجبا که در برج های این همه بلند زندگی می کنیم و طبع مان این همه کوتاه است.

 

شگفتا که بزرگ راه ها هرچه ژهن تر می شوند و نظرگاه ها هرچه تنگ تر.

 

بیشتر می خریم و کمتر لذت می بریم.

 

وسایل آسایش هرچه بیشتر و اسباب آرامش هرچه کمتر.

 

دانش بیشتر می شود و داوری بدتر.

 

کارشناسان بیشتر و کار گشایی کمتر.

 

تا بخواهی دارو و درمان هرچه بخواهی درد.

 

می خوریم و می نوشیم و می ریزیم و می پاشیم. اما هیچ نمی خندیم ـخنده ای از ته دل

 

تلاش معاش داریم اما عقل معاش نه.

 

یاد گرفته ایم وسیله ی زندگی فراهم کنیم اما خود زندگی نه.

 

پیوسته به طول زندگی اضافه می کنیم و نه زندگی را به سال های عمر

 

به کره ی ماه رفتیم و برگشتیم. می خواهیم به مریخ هم برویم.اما از دیدن یکدیگر مانده ایم.

 

فضا های بیکران بیرون را سیر می کنیم اما از سیر درون وا مانده ایم و آن را خلوت و خالی به

امان خدا ول کرده ایم.

 

چیز های بزرگتر می سازیم اما چیز های بهتر نه چندان.

 

هسته ی اتم را شکافته ایم. ریشه ی پیش داوری مان را نه.

 

هجوم می بریم. می شتابیم. می دویم. اما لحظه ای درنگ نمی کنیم. نمی اندیشیم. نمی

آساییم و نمی آرامیم.

 

تا بخواهی کامپیوتر می سازیم تا هرچه بیشتر اطلاعات نگه دارد و بیش از پیش تحویلمان دهد.

اما از برقراری ارتباط واقعی غافلیم.

 

قد و قامت ها بلند تر و آراسته. ولی خط و خصال ها کوتاه تر و کژدیسه.

 

سریع می خوریم. کند می اندیشیم.

 

هرچه می بینی منفعت طلبی است. چیزی که نمی بینی ملاطفت جویی است.

 

چرا چنین است؟

 

دفعی بعد به این سوال جواب میدم. نظر شما چیه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 ::

 :: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا

  لینک مطلب               


  خسته نباشید....  

 

اووووووووووووووووووووووووفففف

بالاخره این امتحانای لعنتی تموم شد. لامذهب اینقدر طولانی شده بود که

واقعا احساس خستگی میکنیم.رو همین اساس بچه های سال سوم

مدرسه ی ما دو روز بعد امتحانا رو تعطیل کردن.

می دونی جالب چیه؟ جالب اینه که نمراتت از حد انتظارت کمتر بشه و باز

دوقورت و نیمت باقی باشه.

حالا همه ی امتحانات یه صرف این تاریخ یه طرف.من خودم به شخصه یه

تاریخ ایران(مشروطه) رو عوض کردم و احمد شاه رو با زور و استبدادی که

خودش داشت به تخت نشوندم...!

در هر صورت به همه خسته نباشید میگم و از این جور حرفا......

 


 ::

 :: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا

  لینک مطلب               


  یک مشت اراجیف  

 

من از عشق تو شبها تیساپه لینگ میخوابم.هر روز چاشت می خورم.اما امروز پلا

 

پختم.از قضا پلا رندی شد اما من رندی پلا رو خوردم یهو فهمیدم بدجور گلی سرم ماسید

 

نزدیک بود چکم چو شود که در سیاهی شب عشقم را دیدم

 

گفتم آ زلف کفن بیا یه کم پشت منو میس بزن. یادت میاد اون روز چشمه سر من

 

 

دیدی؟سگ محلم نذاشتی؟

 

انده ناراحت شدم. انده منو غض گرفت. میخواستم کوفای شما رو تش بزنم. اما اگه

 

پشت منو میس بزنی تا رندی از گلی سرم جر بره تو رو می بخشم تا قیامت....

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی    می باشد و می باشد و می باشد و می

من باشم و من باشم و من باشم و من       وی باشد و وی باشد و وی باشد و وی

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

نی من منم نی تو تویی نی تو منی                  هم من منم هم تو تویی هم تو منی

من با تو چنانم ای نگار ختنی                             کاندر غلطم که من توام یا تو منی

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

در هر فلکی مردمکی میبینم                 هر مردمکی را فلکی میبینم

ای  احول اگر یکی دو میبینی تو                بر عکس تو من دو را یکی میبینم

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

آنکس که بداند و بداند که بداند                   اسب طرب از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند                  لنگان خرک خویش به مقصد برساند

آنکس که نداند و بدانر که نداند                  هم خویشتن از بند جهالت برهاند

آنکس که نداند و نداند که نداند                  در جهل مرکب ابدالدهر بماند

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

واسه این پست دیگه بسه....


 ::

 :: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا

  لینک مطلب               


   


 ::

 :: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا

  لینک مطلب               


  افق آرزو  

 

چشمانم را رو به ابدیت می بندم.

 

صدای سوت قطاری را می شنوم که سنگین می رود.به کجاِ نمی دانم.

 

هر لحظه چیزی از پنجره ها به بیرون می افتد...

 

صاحب قطار چنان در خواب بی تفاوتی غوطه ور شده که گاه خود را

 

نیز در شرف پرت شدن به بیرون می یابد.

 

صدای جیر جیر چرخ هایی زنگ زده احتمال وقوع حادثه ای را

 

گوشزد میکرد.خطر خارج شدن از ریل...

 

اما انگار این لوکوموتیو ران غافل تنها به افق مینگرد و صدایی جز

 

فریادهای وهم نمی شنود...

 

آیا به این موضوع اندیشیده بود که قطار آرزو هایش بر این چرخ های

 

آهنین استوار است؟

 

پیر درونم از این غافلیت آشفته. هر لحظه چراغی نو بر می افروزد.

 

بلکه راهی بیابم تا مبادا قطار زندگیم در این دنیای پر پیچ و خم و تو در

 

تو راه را به اشتباه بگزیند و افقش را در هیچستان بیابد.. 

 

 


 ::

 :: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا

  لینک مطلب               


  کمی تامل  

 

دوستان سلام

 

مطمئنم همتون گه گاهی(فقط گهگاهی)فکر میکنین.به همه چی.به

 

خودتون به آیندتون یا به خیلی چیزای دیگه که مخصوص خودتونه.

 

خیلی اوقات به یه نتیجه میرسین که منجر به تصمیم گیری میشه:خیلی

 

هاش عملی میشن و دو برابر اونا از یاد میرن...

 

خیلی وقتا هم به نتیجه نمی رسین.

 

تو ایجور مواقع چیکار میکنین؟

 

همونجا بی خیالش میشین و میگین به جهنم هرچی می خواد بشه یا اینقدر

 

ادامه میدین که دیوونه میشین و به زور یه سری چیزای بیربطو بهم ربط

 

میدین و یه نتیجه می سازین....؟

 

راستش من همچین کاری کردم.

 

دیوونه شدم و چیزای بیربطو بهم ربط دادم و نتیجشو چسبوندم به یکی....

 

خوشبختانه منو میشناخت وگرنه.....

 

دوباره فکر کردم اما این دفعه به کاری که میکنم/ به روشی که انتخاب کردم

 

تا با اون زندگی رو ادامه بدم.

 

به این که در مقابله با پیشامد های زندگی چطور باید بود: گریون.خندون یا

 

بی تفاوت؟

 

بی تفاوتی رو دوست ندارم. چون اینطوری نمیشه از اتفاقات ناخوشایند

 

عبرت گرفت یا از اتفاقات خوشایند لذت برد. مثل اینه که بری تو یه جنگل زیبا

 

و پر گل و خطرناک اما با چشم بسته...

 

من آدم پر انرژی و با نشاطی هستم.ناراحت بودن با روحیاتم سازگار

 

نیست.غصه خوردن رو دوست ندارم. دوست ندارم همراه مشکلات گریه کنم.

 

دوست دارم مشکلاتمو وادار به خندیدن کنم.

 

روش خوبیه و شکر خدا تا حالا از زندگیم نهایت لذت رو بردم.

 

شما چی؟ از این فکرا میکنین و به این نتایج میرسین یا از این فکرا میکنین و

 

به نتایج دیگه میرسین یا اصلا فکرشو نکردین؟

 

 

 


 ::

 :: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا

  لینک مطلب               


  فاتحمه الصلوات...  

بچه ها سلام

 

امروز خیلی دلم گرفته.افکار پریشون یه لحظه هم ولم نمی کنن.

 

دیروز بهم گفتن میدونی چرا رفیقت یه هفته ای میشه واست off نمی ذاره؟

 

منم با کمال بی خیالی گفتم خوب داره تلافیه اون یه هفته ای که نبودمو در

میاره!

 

گفت خیلی دلت خوشه.اون مرده.

 

گفتم اون؟ نمی میره از دستش راحت شم!

 

گفت جدی مرده!

 

گفتم باشه. کی ایشاللاه؟

 

گفت باور نمی کنی؟تصادف کرده مرده.

 

گفتم اینجور دست انداختن در مورد رفیقی که خیلی دوسش داری درست ن

یست.حیا کن.

 

گفت می خوای سنگ قبرشو نشون بدم؟

 

گفتم منم می تونم صد تا سنگ بااین اسم پیدا کنم.

 

گفت نه عکسش روشه.

 

حالا داشتم با کمال ناباوری سنگ قبرشو میدیدم....

 

 


 ::

 :: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا

  لینک مطلب               


  این شبیه کیه؟  

این شبیه کیه؟

اگه گفتی؟

این عکس کپی آقای ....!

چشمای سبز و نگاه موزیانش...


 ::

 :: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا

  لینک مطلب               


  عکسای قشنگ  

 

 


 ::

 :: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا

  لینک مطلب               


  ببیی میگه: ؟؟؟ ببیی چی میگه!!!!!!  


 ::

 :: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا

  لینک مطلب               


  بهاریییییییییییییییییییی باشم!  

 

سلام خدمت مردم شریف و متفکر و محجوب و محبوب و مغضوب و مظلوم و مفلوک

 

و ...

 

اند احوالات شما؟

 

می دونم دلتون برام تنگ شده بود... اما غم غصه دیگه بسه دل تو باید برقصه...!

 

می خوام دوباره بیام و از نو شروع کنم. البته به همراهی گرم دوستان گلم محتاجم

 

قول نمی دم زود زود آپ کنمااااااااا!!

 

اگه تو همراهی کردنم پایه هستین یالله!


 ::

 :: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا

  لینک مطلب               



مطالب پيشين



کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by jighkesh

Template Design by Data-Source.tk

All Rights Reserved 2005-2006 © by jighkesh.blogfa.com .:. Template Design by Data-Source.tk